«میکائیل»؛ قهرمانی تنها در جهانی معلق
سریال «میکائیل» ساخته سیروس مقدم و به قلم سعید نعمتالله، در ظاهر میخواهد روایتگر تقابل خیر و شر باشد؛ داستان یک پلیس سختکوش که پس از قربانی شدن رفیقش، تصمیم میگیرد در برابر شبکهای از شرارت و فساد بایستد. اما آنچه در عمل روی آنتن میرود، بیش از آنکه یک درام منسجم اجتماعی باشد، ترکیبی ناهمگون از ژستهای قهرمانانه، اغراقهای فیلمفارسیوار و ادعاهایی است که هرگز به سرانجام نمیرسند.
«میکائیل» از همان ابتدا سودای بزرگی در سر دارد؛ برخی از سازندگانش بعدها گفتند که قرار بوده با یک «وسترن ایرانی» طرف باشیم. همین ادعا، کلید ورود به مهمترین سوء تفاهم سریال است. وسترن، صرفاً اسبسواری، لانگشات در دشت و تپه و دوئل با اسلحه نیست. وسترن، ژانری است برآمده از تاریخ، اسطوره و خشونت سازمانیافته مهاجران انگلوساکسون در سرزمینی که برایش هویت جعلی ساختهاند. این ژانر، تلاشی سینمایی برای اسطورهسازی از قانونشکنی، بیقانونی و تولد نظم جدید در آمریکا به شمار میرود. این مختصات چه نسبتی با جغرافیا، تاریخ و زیست اجتماعی ایران دارد؟
آنچه در «میکائیل» بهعنوان وسترن ایرانی عرضه میشود، در بهترین حالت یک شوخی است؛ شوخیای که نتیجهاش دنیایی التقاطی و معلق است. شهری که نه شهر است و نه روستا؛ نه جنوب ایران است و نه آمریکای لاتین؛ نه واقعیت دارد و نه منطق. ناکجاآبادی به نام «۶۰ کیلومتر» که هم پاساژ مدرن دارد و هم قانونش را زور بازو تعیین میکند. جایی که باندهای تبهکار، بیمحابا آدم میکشند، میترسانند، تهدید میکنند و شهر را در مشت دارند، اما پلیس، همواره «مدرک» کم دارد و دستش بسته است.
اینجا دقیقاً همان نقطهای است که سریال دچار دوگانگی بنیادین میشود. از یکسو، شخصیتها اغلب قابل لمساند. میکائیل موحد (با بازی کامبیز دیرباز) پلیسی است ریشهدار، اخلاقمدار، ایرانی و بهدور از قهرمانبازیهای هالیوودی. منش او، بیش از آنکه یادآور ضدقهرمانهای مدرن باشد، به پهلوانهای آشنای فرهنگ عامه نزدیک است؛ مردی تنها، مصمم و خسته که عدالت را نه در سیستم، که در کنش فردیاش جستوجو میکند. این ویژگی، اگر در بستری باورپذیر قرار میگرفت، میتوانست نقطه قوت اصلی سریال باشد.
اما مشکل اینجاست که دنیای اطراف این قهرمان، مصنوعی و فانتزیک است. جامعهای که در آن زندگی میکند، قوانینش معلوم نیست، نسبت قدرتها شفاف نیست و روابط علت و معلولی کار نمیکنند. در چنین فضایی، حتی قهرمان هم معلق میماند؛ چون نمیدانیم دقیقاً با چه ساختاری درگیر است و چرا راههای رسمی همواره مسدودند.
نماد کامل این ابهام، شخصیت «آقاخان» است. نامش یادآور پادشاهان مغول است، رفتارش شبیه پدرخواندههای سینمای گنگستری و اجرای علیرضا خمسه، ترکیبی ناهمگون از دون ویتو کورلئونه و باباپنجعلی «پایتخت». نتیجه، شخصیتی است که گاهی ناخواسته به طنز نزدیک میشود، اما مشکل اصلی جای دیگری است: منشأ قدرت آقاخان کجاست؟
او نه ثروت افسانهای دارد، نه نفوذ سیاسی آشکار، نه پشتوانه مردمی، نه نیروی نظامی مشخص و نه حتی کاریزمایی که بتواند شهر را با ترس اداره کند. با این حال، همه از او حساب میبرند، همه میدانند مجرم است و در عین حال، هیچکس نمیتواند به او نزدیک شود. این تناقض، نه حاصل پیچیدگی درام، که نتیجه تنبلی فیلمنامه است. آقاخان بیش از آنکه یک شخصیت داستانی باشد، شبیه یک تمثیل خامدستانه از «قدرتهای غیرپاسخگو» است؛ کسانی که همه میدانند متهماند، اما مدرکی علیهشان پیدا نمیشود و فقط یک «قهرمان انقلابی» میتواند مقابلشان بایستد.
این نگاه، بهجای آن که نقدی ساختاری باشد، به سادهسازی خطرناک میرسد: گویی مشکل جامعه نه در ضعف قانون و نهادها، که صرفاً در نبود یک قهرمان است. همین نگاه است که میکائیل را از یک درام اجتماعی بالقوه، به اثری شعاری و یکسویه تبدیل میکند.
در کنار این ضعفهای محتوایی، ایرادات فرمی و کارگردانی هم کم نیست. سیروس مقدم در «میکائیل» بیش از حد شیفته بازی با دوربین است؛ قابهای کج، حرکات اغراقآمیز و شکستن دکوپاژ کلاسیک، نه به تعلیق کمک میکند و نه به معنا. در بسیاری از سکانسها، این شلوغکاری بصری صرفاً توی ذوق میزند. اوج این ضعف را میتوان در سکانس ترور میکائیل دید؛ جایی که دو تکتیرانداز حرفهای، در فضایی باز و بدون مانع، از پا درآوردن یک نفر را بلد نیستند! این صحنه، بهجای ایجاد هیجان، منطق روایت را فرو میریزد.
حفرههای فیلمنامه نیز کم نیستند. از جمله ایدهای عجیب که در آن، زنی پس از مرگ شوهرش، به دستور برادرشوهر، از خدمات فروشگاهها و رستورانها محروم میشود؛ آن هم در شهری که سرگرد کلانتریاش از اقوام نزدیک اوست! این نوع اغراقهای بیپشتوانه، نه واقعیت اجتماعی را بازنمایی میکند و نه استعارهای قابل دفاع میسازد.
با همه اینها، «میکائیل» را نمیتوان اثری کاملاً بیارزش دانست. سریال، در طراحی قهرمان ایرانی، تلاشهایی قابل توجه دارد و نشان میدهد که تلویزیون هنوز به قهرمانهایی با هویت بومی علاقهمند است. اما این تلاش، در غیاب جهانسازی منسجم، فیلمنامه دقیق و جسارت در نقد ساختارها، به نتیجه نمیرسد.
«میکائیل» بیش از هر چیز، نمونهای است از سردرگمی در ژانر، نگاه و هدف. سریالی که میخواهد وسترن باشد، اجتماعی باشد، قهرمانمحور باشد و انتقادی جلوه کند، اما در نهایت، در ناکجاآبادی بیقانون گرفتار میشود؛ جایی که نه مرز میان نظم و بینظمی در روایت شفاف است، نه قواعد حاکم بر داستان، ثبات لازم را دارند و نه قهرمان، آنقدر که باید، تنهاست.
(به قلم سیاوش میرزایی برای وبسایت آیفیلم)
بیشتر بخوانید: